راویان| محب حسنیان ؛ برای داریوش کرمپور، سینما از جایی شروع شد که تماشای فیلم دیگر برایش کافی نبود. تصویر، برای او کمکم از چیزی که فقط دیده میشود به زبانی برای فهمیدن آدمها و موقعیتهایی تبدیل شد که در زندگی روزمره شاید بهسادگی از کنارشان بگذریم.
او مسیر فیلمسازیاش را از همین کنجکاوی آغاز کرده است؛ از تماشای فیلم و فکر کردن به اینکه چرا بعضی قابها و روایتها مدتها بعد از تمام شدن فیلم در ذهن میمانند. بعد، میل به ساختن جای تماشاکردن را گرفت. میگوید دیگر نمیخواست فقط تماشاگر جهان دیگران باشد و به تدریج به این فکر رسید که خودش هم میتواند جهان مورد نظرش را با زبان سینما روایت کند.
این مسیر در فیلمهایی مانند «ابدیت و یک روز»، «منطقه ۱۲» و «فاصله» ادامه پیدا کرد و حالا به «دره لاکپشتها» رسیده است. فیلمی که اقتباسی از داستان کوتاه «لاکپشت آهنی» نوشته سروش رهگذر است و کرمپور در آن سراغ جنگ و چیزی رفته که بعد از پایان جنگ در زندگی آدمها باقی میماند.
او وقتی به این مسیر نگاه میکند، بیشتر از هر چیز از تغییر نگاهش به فیلمسازی میگوید. در سالهای ابتدایی، خود سینما و امکانات روایت برایش جذابتر بود، اما به مرور به این نتیجه رسید که فرم و تکنیک زمانی معنا پیدا میکنند که در خدمت یک نگاه انسانی باشند.
کرمپور میگوید امروز برایش مهمتر از پیچیدگی یا پرزرقوبرق بودن یک فیلم، این است که اثر بتواند بخشی واقعی از تجربه انسانی را منتقل کند. به اعتقاد او، فیلمسازی آدم را به جایی میرساند که کمتر دنبال پاسخهای قطعی باشد و بیشتر به دنبال پرسشهای درست بگردد.

همین نگاه، نقطه مشترک بخش زیادی از دغدغههای اوست. اگر بخواهد موضوعی را که در فیلمهایش تکرار شده پیدا کند، از «انسان در موقعیت» نام میبرد.آدمهایی که در شرایطی قرار میگیرند که انتخاب برایشان دیگر ساده نیست و باید با ترس، فقدان، خاطره و تصمیمهای گذشته خود روبهرو شوند.
در این میان، نسبت انسان با دیگری، جامعه و گذشته برایش اهمیت دارد. کرمپور بهخصوص به این بخش از ماجرا توجه دارد که اتفاقهای بزرگ اجتماعی و تاریخی چطور خودشان را در زندگی آدمهای معمولی نشان میدهند. برای همین، رنج، فقدان و امکان ادامه دادن همچنان برای او موضوعاتی باز هستند. موضوعاتی که با ساختن یک فیلم به پایان نمیرسند و هر بار میتوان از زاویهای تازه به آنها نزدیک شد.

«دره لاکپشتها» از همینجا شکل گرفته است.کرمپور در داستان «لاکپشت آهنی» سروش رهگذر، ایدهای را دیده که ظرفیت تبدیل شدن به یک روایت سینمایی را داشته است. بازی میان واقعیت و تخیل و تهدیدی که حضورش همیشه بهوضوح دیده نمیشود. در مرحله اقتباس، او تلاش کرده هسته اصلی داستان را حفظ کند و در عین حال، درام، شخصیتها و میزانسن را گسترش دهد تا فیلم به اثری مستقل تبدیل شود.
جنگ در این فیلم، بیشتر از آنکه یک واقعه تاریخی باشد، بستری برای رسیدن به آدمهایی است که بعد از حادثه باید زندگی کنند.کرمپور میگوید معمولاً وقتی از جنگ حرف میزنیم، تصویر ویرانی، خشونت و مرگ به ذهن میآید، اما بخش دیگری از ماجرا برای او مهمتر بوده است: کسانی که زنده میمانند و باید با خاطرات، فقدانها و تغییراتی که به آنها تحمیل شده، ادامه دهند.
سؤال فیلم هم از همین نقطه شکل میگیرد. بعد از پایان یک فاجعه چه بر سر آدمها میآید؟ آیا میتوان از گذشته عبور کرد؟ اگر گذشته دست از سر آدم برندارد، چگونه میتوان با آن زندگی کرد؟
کرمپور «دره لاکپشتها» را بیشتر درباره انسانهایی میداند که جنگ را با خودشان به آینده میبرند.حتی عنوان فیلم هم در همین فضای مبهم شکل گرفته است. «لاکپشت» برای او یک نشانه است؛ نشانهای که از دل تصور و روایت میآید و نسبتش با واقعیت تا پایان برای مخاطب کاملاً روشن نمیشود. «دره» هم صرفاً یک موقعیت جغرافیایی نیست، بلکه فضایی است که با خطر پنهان و چیزی که دیده نمیشود اما حضورش احساس میشود، ارتباط پیدا میکند.
برای همین، عنوان فیلم همزمان با فضای روایت و تعلیق آن حرکت میکند. چیزی ممکن است دیده نشود، اما اثرش را نمیتوان نادیده گرفت.
تولید فیلم البته مسیر مستقیمی نداشته است. «دره لاکپشتها» مدتی در مرحله پستولید متوقف شد.دورهای که برای هر فیلمسازی دشوار است، چون فیلمبرداری تمام شده و اثر شکل گرفته، اما هنوز باید به نسخه نهایی برسد.
کرمپور این وقفه را تجربهای دشوار میداند، اما فاصلهای که ناخواسته میان او و فیلم ایجاد شد، فرصت دیگری هم به وجود آورد. وقتی دوباره به پروژه برگشت، توانست با فاصله بیشتری به آن نگاه کند؛ چیزهایی را دوباره بسنجد و فیلم را نه فقط از جایگاه سازنده، بلکه از نگاه یک تماشاگر ببیند.
همین فاصله در تدوین و شکل نهایی فیلم اثر گذاشت. او میگوید وقتی مدت زیادی از یک اثر دور میشوید، رابطهتان با آن تغییر میکند. دیگر فقط خالق فیلم نیستید و میتوانید آن را مانند تماشاگر ببینید.
این مسیر، حضور در جشنوارهها را هم برای او در جایگاه مشخصی قرار میدهد. جشنواره میتواند فیلم را به مخاطبانی برساند که شاید امکان تماشای آن در اکران گسترده را نداشته باشند. گفتوگو با فیلمسازان دیگر و مواجهه با نگاههای متفاوت نیز بخشی از همین مسیر است.
با این حال، جشنواره برای کرمپور مقصد نیست. جایزه و حضور جشنوارهای میتواند ارزشمند باشد، اما فیلم زمانی برای او به نتیجه میرسد که بتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند. با انسانی که ممکن است کیلومترها دورتر از محل ساخت فیلم زندگی کند و تجربهای متفاوت از سازنده داشته باشد.
در نگاه او، ماندن فیلم در ذهن و احساس مخاطب اهمیت بیشتری از یک عنوان یا جایزه جشنوارهای دارد.
حالا که «دره لاکپشتها» بخشی از مسیر گذشته است، کرمپور همچنان خود را در حال جستوجو میبیند. برای آینده، بیشتر از آنکه ژانر یا موضوع مشخصی را تعیین کند، از داستانهایی حرف میزند که در ظاهر سادهاند اما در درون خود روابط انسانی، تنهایی، انتخاب و خاطره را حمل میکنند.
او میخواهد همچنان در مسیر پیدا کردن زبان شخصی خودش حرکت کند. داستانهایی را پیدا کند که شاید از زندگی آدمها و موقعیتهایی خاص آمده باشند، اما در پایان بتوانند به تجربهای مشترک میان آدمها تبدیل شوند.
برای فیلمسازی که کارش را از میل به فهمیدن چرایی ماندگاری یک تصویر آغاز کرده، این جستوجو هنوز تمام نشده است. شاید سینما برای داریوش کرمپور همچنان همان سؤال ابتدایی باشد، با این تفاوت که حالا خودش پشت دوربین ایستاده و به جای تماشای جهان دیگران، تلاش میکند جهان خودش را روایت کند.






