به گزارش اقتصادنیوز به نقل از ایرنا ، کاترین اشتون، مسئول پیشین سیاست خارجی اتحادیه اروپا و رئیس تیم مذاکرات هستهای منتهی به توافق برنامه جامع اقدام مشترک (برجام)، در تحلیلی درباره توافق جدید میان ایران و آمریکا تاکید کرد که هرچند اعلام توافق برای پایان جنگ و بازگشایی تنگه هرمز گامی مهم و امیدوارکننده است اما هنوز مسائل اساسی و تعیینکننده این بحران حل نشده و بدون آنها امکان دستیابی به صلحی پایدار وجود نخواهد داشت.
متن کامل این یادداشت را در زیر میخوانید:
ایالات متحده و ایران از دستیابی به توافقی برای پایان دادن به جنگ و بازگشایی تنگه هرمز خبر دادهاند. اعلام این توافق، گامی رو به جلو محسوب میشود. با این حال، هنوز ابهامات بسیاری وجود دارد. قطعات پازلی که میتواند به پایان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران منجر شود، همچنان پراکندهاند. اگر این قطعات بهدرستی در کنار هم قرار گیرند، آنچه اهمیت دارد نه اندازه یا شکل هر قطعه، بلکه تصویری است که در نهایت شکل میگیرد؛ تصویری که نشان دهد مسائل اصلی حلوفصل شده و هیچ خلأیی باقی نمانده است.
ضروری است که تهران و واشنگتن بر سر این موضوع به توافق برسند که کدام قطعات این پازل میتواند توافقی را شکل دهد که در نهایت به صلحی پایدار منجر شود و اسرائیل نیز نتیجه آن را بپذیرد. در غیر این صورت، هر توافقی در بهترین حالت شکننده خواهد بود و در بدترین حالت، اساساً امکان تحقق نخواهد داشت.در مورد مهمترین موضوع، یعنی برنامه هستهای ایران و توانایی این کشور برای دستیابی به سلاح هستهای ــ موضوعی که بارها از سوی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در اولویت قرار گرفته است ــ نشانههایی وجود دارد که این مسئله قرار است در قالب توافق چارچوب مورد بحث قرار گیرد.
همین قطعه مهم و تعیینکننده پازل، محور اصلی مذاکرات «برنامه جامع اقدام مشترک» (برجام) بود. تیم متشکل از شش قدرت جهانی ــ چین، روسیه، ایالات متحده، فرانسه، بریتانیا و آلمان ــ تنها یک هدف را در مذاکرات با ایران دنبال میکرد: ایجاد اطمینان از اینکه برنامه هستهای تهران تنها اهداف صلحآمیز دارد.
سایر موضوعات، از حقوق بشر گرفته تا نقش نیروهای نیابتی ایران در منطقه، هرچند اهمیت داشتند، قرار بود در مراحل بعدی بررسی شوند؛ اما در عمل هیچگاه چنین نشد. بسته شدن تنگه هرمز، پیامد جنگ بود؛ بنابراین حل این مسئله بهتنهایی، به ریشههای اصلی جنگ نمیپردازد.
پازلی که ما در آن زمان در حال تکمیلش بودیم، باید نشان میداد ایران در حال ساخت بمب هستهای نیست. سرانجام، برجام در سال ۲۰۱۵ به توافق رسید و تا زمانی که دونالد ترامپ در نخستین دوره ریاستجمهوری خود در سال ۲۰۱۸ آن را ناکافی دانست و عملاً از بین برد، این توافق کارآمد بود.
اما در پازل جدید، نخستین گام باید پاسخ دادن به یک پرسش اساسی باشد: توافقی پایدار قرار است کدامیک از اهداف جنگی را که از ۲۸ فوریه آغاز شد، محقق کند؟
واضحترین پاسخ در شرایط کنونی، بازگشایی کامل تنگه هرمز و ازسرگیری جریان انتقال کالا و انرژی است. این درگیری آثار جهانی بر جای گذاشته و اگر بهسرعت مهار نشود، میتواند موجب افزایش بیشتر قیمتها، کمبود کالا و مشکلات اقتصادی گستردهتری شود. از این رو، تمرکز توافق چارچوب بر بازگشایی تنگه هرمز اقدامی مثبت و قابل استقبال است. با این حال، نباید فراموش کرد که بسته شدن این تنگه نتیجه جنگ بود، نه علت آن؛ بنابراین حل این موضوع، بهتنهایی پاسخگوی مسئله اصلی نخواهد بود.
پیشنهادهایی که میان آمریکا و ایران مطرح شده، هر بار از سوی یکی از دو طرف بهعنوان غیرواقعبینانه، کماهمیت یا هر دو، با تمسخر رد شده است؛ وضعیتی که جهان را با نگرانی نظارهگر این روند کرده است. ضروری است که تهران و واشنگتن بر سر این موضوع به توافق برسند که کدام قطعات این پازل میتواند توافقی را شکل دهد که در نهایت به صلحی پایدار منجر شود و اسرائیل نیز نتیجه آن را بپذیرد. در غیر این صورت، هر توافقی در بهترین حالت شکننده خواهد بود و در بدترین حالت، اساساً امکان تحقق نخواهد داشت.
یکی از مهمترین بخشهای مذاکراتی که در نهایت به توافق برجام منجر شد، مرحلهای بود که ما آن را «دور بدون غافلگیری» مینامیدیم. همین مرحله بود که امکان داد مذاکرات از توافق موقت برنامه اقدام مشترک در سال ۲۰۱۳ به توافق نهایی برجام در سال ۲۰۱۵ برسد و بتوانیم دو سال بعد، صفت بسیار مهم «جامع» را به نام این توافق اضافه کنیم.
مذاکرات برجام به این دلیل موفق شد که با دقت، حوصله و تمرکز بر جزئیات پیش رفت. اگر قرار است مذاکرات کنونی نیز به صلحی پایدار منجر شود، باید همین مسیر را طی کند. به همان اندازه مهم، این بود که فهرست موضوعات کامل و مشخص بود.در آن مرحله، تیم مذاکرهکننده دقیقاً مشخص کرد که چه موضوعاتی قرار است مورد بحث قرار گیرد؛ از میزان ذخایر اورانیوم غنیشده گرفته تا راکتور آبسنگین اراک، و از نحوه رفع تحریمها تا بازگرداندن داراییهای توقیفشده ایران. ایران در ابتدای مذاکرات حتی مجبور نبود اعلام کند که حاضر است درباره همه این موضوعات گفتوگو کند. اما باید میپذیرفت که بدون به رسمیت شناختن این مسائل، هیچ راهی برای دستیابی به توافق نهایی وجود نخواهد داشت.
مذاکرات برجام به این دلیل موفق شد که با دقت، حوصله و تمرکز بر جزئیات پیش رفت. اگر قرار است مذاکرات کنونی نیز به صلحی پایدار منجر شود، باید همین مسیر را طی کند. به همان اندازه مهم، این بود که فهرست موضوعات کامل و مشخص بود. هیچ غافلگیری در کار نبود؛ هیچیک از طرفین نمیتوانست ناگهان موضوع تازهای را وارد مذاکرات کند.
به همین دلیل، تیم مذاکرهکننده ایران میتوانست پاسخها و پیشنهادهای خود را بر اساس موضوعاتی که از پیش مشخص شده بود تنظیم کند و دقیقاً بداند در چه حوزههایی باید موضعگیری کند. همین رویکرد، هرچند بهآرامی و با زحمت فراوان، به ایجاد اعتماد میان دو طرف کمک کرد؛ وضعیتی که کاملاً در تضاد با فضای کنونی است؛ فضایی که بیاعتمادی عمیق بر روابط تهران و واشنگتن سایه انداخته است.
ما توانستیم از طریق کار دقیق، جزئینگر و زمانبر، قطعات این پازل را کنار هم قرار دهیم. اگر مذاکرات امروز نیز قرار است به صلحی ماندگار ختم شود، باید همین مسیر را دنبال کند. در یک توافق موفق، هر دو طرف به آنچه نیاز دارند دست مییابند، نه لزوماً به تمام آنچه میخواهند.
یکی از موضوعاتی که ممکن است روند مذاکرات را دشوار کند، نقش اسرائیل است.
میتوان استدلال کرد که اهداف بنیامین نتانیاهو با اهداف دونالد ترامپ یکسان نیست. نتانیاهو سالهاست به دنبال آن بوده که نقش منطقهای ایران تا حدی تضعیف شود که دیگر نتواند در خارج از مرزهای خود نفوذ مؤثری داشته باشد یا آنچه او «بیثباتسازی منطقه» میداند، بهویژه علیه اسرائیل، انجام دهد.
او در ترامپ، سیاستمداری را یافته که حاضر است از این هدف حمایت کند.
تا زمانی که جنگ ادامه داشته باشد، نتانیاهو امیدوار است حمایت آمریکا را حفظ کند؛ حمایتی که به او امکان میدهد همزمان با مقابله با حزبالله در لبنان، بیشترین آسیب ممکن را نیز به ایران وارد کند.
با این حال، ترور شمار قابل توجهی از شخصیتهایی که میتوانستند در آینده نقش رهبری ایران را بر عهده بگیرند، کمکی به روند مذاکرات نکرده است. یکی از این افراد علی لاریجانی بود؛ کسی که پیشتر دبیری شورای عالی امنیت ملی ایران را بر عهده داشت و میتوانست، با وجود گرایشهای اصولگرایانه، به مذاکرهکنندهای عملگرا برای گفتوگو با آمریکاییها تبدیل شود.
در این میان، یک استثنا وجود دارد و آن عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، است. جامعه بینالمللی او را بهخوبی بهعنوان معاون رئیس تیم مذاکرهکننده برجام میشناسد. اینکه او از فهرست اهداف ترور کنار مانده، این امکان را فراهم کرده است که در مذاکرات جاری نقش اصلی را ایفا کند؛ هرچند شیوه و شرایط این مذاکرات، تفاوت بسیاری با تجربهای دارد که او در جریان برجام پشت سر گذاشت.
بسیار مهم است که بتوان با مذاکرهکنندگانی گفتوگو کرد که هم آمادگی ورود به مذاکرات جدی و فنی را داشته باشند و هم توان انجام چنین گفتوگوهایی را. بر اساس تجربه گذشته، عراقچی و شماری از اعضای تیم همراه او میدانند چگونه باید چنین مذاکراتی را پیش ببرند. با این حال، هنوز مشخص نیست که آنان تا چه اندازه در مواضع مذاکرهای خود از انعطاف لازم برخوردار خواهند بود.
برخلاف مذاکرات برجام که با حضور پنج عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل و آلمان برگزار شد، گفتوگوهای کنونی عمدتاً میان آمریکا و ایران جریان دارد و اسرائیل نیز با دقت آن را زیر نظر گرفته است. البته این وضعیت تا حدی بازتاب ماهیت جنگ فعلی است، اما اگر قرار باشد راهحلی بلندمدت، بهویژه برای امنیت کشتیرانی در تنگه هرمز، به دست آید، دستکم به یک رویکرد منطقهای نیاز خواهد بود.
مذاکرات باید به گونهای پیش برود که این اطمینان را ایجاد کند که توافق نهایی دوام خواهد داشت. تجربه شکست برجام نشان داد که شکنندگی توافقها الزاماً از متن توافق ناشی نمیشود بلکه اغلب از فضای سیاسی پیرامون آن سرچشمه میگیرد. این واقعیت درباره ایران، اسرائیل، کشورهای منطقه و حتی ایالات متحده به یک اندازه صادق است.
در حالی که سازمان ملل و اروپا، با وجود نقش کلیدیشان در بحرانهای گذشته، تا حد زیادی به حاشیه رانده شدهاند، ائتلافهای غیررسمی جدیدی برای حل بحرانها در حال شکلگیری هستند. در این میان، پاکستان بهعنوان میانجی و میزبان مذاکرات نقشی قابل توجه ایفا کرده و همراه با مصر، ترکیه و عربستان سعودی یک گروه چهارجانبه جدید را تشکیل داده است.
در واقع، این اسلامآباد بود که در پایان هفته گذشته از توافق چارچوب میان ایران و آمریکا خبر داد. رسانهها با هیجان به ویژگیهای این چهار کشور اشاره کردهاند؛ پاکستان بهعنوان یک قدرت هستهای، مصر بهدلیل کنترل کانال سوئز، عربستان بهواسطه ذخایر عظیم انرژی و ترکیه به سبب افزایش نفوذ سیاسی خود.
اما صرفنظر از میزان نفوذ این کشورها، آنها در عمل از همان روشهای شناختهشده دیپلماسی استفاده میکنند؛ یعنی گرد هم آوردن طرفهای درگیر در سرزمینی مورد اعتماد برای گفتوگو و حل اختلافات. البته دوام این تلاشها به آن بستگی دارد که آیا میتوانند دستکم چند قطعه از این پازل را کنار هم قرار دهند و نشانهای از پیشرفت ارائه کنند یا خیر.
این گروههای جدید را میتوان به قایقهای تندرو تشبیه کرد که نسبت به نفتکشهای بزرگ دیپلماسی سنتی، یعنی سازمانها و نهادهای بینالمللی، سرعت عمل بیشتری دارند. اما اگر مذاکرات طولانی شود، توانایی این قایقهای تندرو برای ادامه حرکت در یک مسیر مشترک بهشدت آزموده خواهد شد.
آنها همچنین باید مشخص کنند چه کسانی مسئول حفاظت از توافق نهایی خواهند بود. چه نهادی مسئول نظارت بر اجرای توافق، حمایت از آن، اعمال فشار یا حتی تحریم ناقضان خواهد بود؟ ایالات متحده دیگر تمایلی ندارد نقش «پلیس جهان» را بر عهده داشته باشد و حتی اگر چنین نقشی را بپذیرد، برای بسیاری از کشورها قابل قبول نخواهد بود.
بنابراین، اگر ساختارهای سنتی حمایت نشوند، این پرسش مطرح میشود که چه نهادی مسئول مدیریت تلاشهای طولانیمدت و پیچیده دیپلماتیک خواهد بود.
در حالی که کشورهای منطقه درباره آینده بحران رایزنی میکنند، دیدار دونالد ترامپ با شی جینپینگ در ماه مه نیز بر نقش احتمالی چین متمرکز بود. پس از آن دیدار، وزارت امور خارجه چین در بیانیهای در شبکههای اجتماعی تأکید کرد:گفتوگو و مذاکره، تنها مسیر درست پیش رو است و توسل به زور، بنبست است.
به باور من، در بسیاری از تحلیلهایی که درباره برجام ارائه میشود، نقش چین نادیده گرفته میشود؛ در حالی که تجربه شخصی من چیز دیگری را نشان میدهد. چین در تمام نشستهایی که طی سالها برای دستیابی به برجام برگزار شد، حضور فعال داشت.
پکن آمادگی داشت مسئولیت پروندههای دشوار را بر عهده بگیرد، اما برخلاف برخی دیگر از بازیگران، اصراری نداشت که در آینده نقش سیاسی پررنگی ایفا کند. اگر بخواهیم بدانیم چگونه میتوان به توافقی پایدار و مستحکم دست یافت، باید از تجربه برجام درس بگیریم.
شاید دونالد ترامپ علاقهای به نتایج برجام نداشته باشد، اما روندی که به آن توافق منجر شد، همچنان آموزنده است. هرچند نقش آمریکا و تیم مذاکرهکننده آن در دستیابی به توافق سال ۲۰۱۵ حیاتی بود، اما برجام محصول یک تلاش جمعی بود. شش قدرت جهانی در تمام مراحل مذاکرات کنار یکدیگر باقی ماندند و اتحادیه اروپا همان چسبی بود که این ائتلاف را در کنار هم نگه داشت.
اروپا میتواند بار دیگر در این روند نقش ایفا کند؛ چه از طریق اتحادیه اروپا و چه از طریق تروئیکای اروپایی (فرانسه، آلمان و بریتانیا)، یا حتی با مشارکت هر دو.
افرادی در اروپا حضور دارند که تجربه گستردهای در مذاکره با ایران، ارائه پیشنهادهای عملی و به چالش کشیدن ایدهها دارند. اگر هیچ نقش دیگری هم برای اروپا متصور نباشد، دیپلماتهای اروپایی دستکم میتوانند زمینه را برای گفتوگوهای جدی و سازنده فراهم کنند.
آنچه امروز بهوضوح دیده میشود این است که مذاکرهکنندگان آمریکایی و ایرانی هنوز در درک متقابل یکدیگر با مشکل روبهرو هستند. آنها اغلب نمیتوانند بهدرستی بفهمند طرف مقابل چه چیزی را پیشنهاد میکند یا رد میکند و حتی در برخی موارد، برداشت مشترکی از آنچه دربارهاش توافق یا گفتوگو شده نیز ندارند. نمونه روشن این اختلاف برداشت، تفسیرهای متفاوت درباره این موضوع بود که آیا جنگ اسرائیل در لبنان نیز در آتشبس ماه آوریل گنجانده شده بود یا خیر.
موضوع میزان غنیسازی اورانیوم که ایران باید مجاز به انجام آن باشد، احتمالا یکی از پیچیدهترین محورهای مذاکرات خواهد بود. بنیامین نتانیاهو سالهاست بر این موضع پافشاری کرده که ایران نباید هیچگونه غنیسازی اورانیوم انجام دهد. در مقابل، ایران استدلال خواهد کرد که باید همچنان حق برخورداری از ظرفیت غنیسازی برای اهداف صلحآمیز، از جمله تولید انرژی و مصارف پزشکی، را داشته باشد؛ حقی که در چارچوب برجام نیز برای آن به رسمیت شناخته شده بود.
گزارشهای منتشرشده درباره پیامدهای حملات نظامی در ژوئن ۲۰۲۵ نشان میدهد ایران هنوز فاصله زیادی تا بازسازی کامل تأسیسات هستهای خود دارد و نمیتواند بهسرعت فعالیتهای مرتبط با غنیسازی ۹۰ درصدی ــ که برای تولید سلاح هستهای لازم است ــ را از سر بگیرد.
حتی اگر ایران روزی به چنین سطحی از غنیسازی دست پیدا کند، باز هم مسیر طولانی دیگری برای تبدیل آن به یک کلاهک هستهای قابل نصب روی موشک و آماده شلیک در پیش خواهد داشت؛ آن هم بدون اینکه این روند از دید دیگران پنهان بماند.
تجربه من نشان میدهد که تنها راه دستیابی به یک توافق جامع، آغاز فرآیند اعتمادسازی است. تمایل ظاهری ایران و آمریکا، آنگونه که در توافق چارچوب منعکس شده، برای بازگشایی امن تنگه هرمز و توقف درگیریهای نظامی، گامهایی مثبت در همین مسیر محسوب میشود. به بیان دیگر، باید ابتدا چند قطعه از این پازل را در کنار هم قرار داد، نشان داد که چگونه به یکدیگر متصل میشوند و سپس ارزیابی کرد که این پیشرفت چه معنایی برای تصویر بزرگتر دارد. در زبان دیپلماسی، این همان رویکرد «گامبهگام، آرام و پیوسته» است.
این روند دیپلماتیک پراکنده چه معنایی برای «نفتکشها»؛ یعنی سازمانهای بزرگ بینالمللی که بر پایه تعهدات عمیق و بلندمدت شکل گرفتهاند، دارد؟
سازمان ملل متحد سالهاست با مشکلات فراوانی دستوپنجه نرم میکند. این سازمان به داشتن بوروکراسی گسترده متهم است، همواره با تهدید قطع منابع مالی از سوی برخی کشورها روبهرو بوده و ساختار آن نیز از نظر بسیاری، دیگر با واقعیتهای امروز جهان همخوانی ندارد. ناتوانی سازمان ملل در پایان دادن به بحرانهای خاورمیانه، اوکراین و سودان نیز باعث شده است که این نهاد بیش از پیش به حاشیه رانده شود.
نقش شورای همکاری خلیج فارس (GCC) نیز در حال فروپاشی است؛ آن هم در شرایطی که امارات متحده عربی به سمت روابط نزدیکتر با اسرائیل و آمریکا حرکت کرده، با هند توافق امنیتی امضا کرده و از سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) خارج شده است.
در منطقه، این احتمال وجود دارد که یک ائتلاف جدید شکل بگیرد که بتواند با شورای همکاری خلیج فارس، که عربستان سعودی رهبری آن را بر عهده دارد، رقابت کند. در همین حال، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) همچنان قدرتمند باقی مانده است، اما نگرانیهایی درباره کاهش نقش و تعهد آمریکا در این ائتلاف وجود دارد. اتحادیه اروپا نیز همچنان در جستوجوی جایگاه و نقش تازهای برای خود است، در حالی که بخش زیادی از توجه خود را معطوف جنگ اوکراین و تهدید ناشی از روسیه کرده است.
در سالهای اخیر، ایدهها و چارچوبهای تازهای برای مدیریت بحران، حل منازعات و همکاریهای اقتصادی شکل گرفتهاند؛ چارچوبهایی که وجه مشترک آنها تأکید آشکار بر منافع بازیگری است که آنها را پایهگذاری کرده است.
برای نمونه، «هیئت صلح» (Board of Peace)، ایالات متحده و بهویژه دونالد ترامپ را بهعنوان داور و تعیینکننده نتیجه مطلوب در غزه معرفی میکند. از سوی دیگر، گروه بریکس (BRICS)، بلوک غیررسمی اقتصادهای نوظهور که مسکو نقش غالب را در آن دارد، اکنون حدود نیمی از جمعیت جهان را در بر میگیرد و گفتوگوهای آن عمدتاً بر مسائل اقتصادی متمرکز است.
اما این «قایقهای تندرو» بهتنهایی کافی نیستند. آنها در انجام بسیاری از وظایف، بهویژه در بلندمدت، با محدودیتهای جدی روبهرو هستند. اکنون زمان آن رسیده است که از دانش، تخصص و تجربهای که در سراسر جهان وجود دارد، استفاده شود و برای توسعه ابزارهای دیپلماسی آینده سرمایهگذاری صورت گیرد. ارتباط میان سه عنصر دفاع، دیپلماسی و توسعه باید تقویت شود، نه اینکه از هم گسسته شود. هر سه باید برای حل بحرانها و مشارکت در تلاشهای بلندمدت به کار گرفته شوند. این یعنی باید واقعیتهای جهان امروز را همانگونه که هستند، صادقانه بپذیریم؛ نه آنگونه که آرزو داریم باشند.


