افسانهٔ تکراریِ حذف، و واقعیتِ تاب‌آوریِ یک ملت
افسانهٔ تکراریِ حذف، و واقعیتِ تاب‌آوریِ یک ملت

 

راویان؛ حیدر کاشف| در پهنهٔ سیاست و جنگ، همواره افسانه‌ها و دکترین‌هایی وجود داشته‌اند که فارغ از آزمون‌های مکرر تاریخی، همچنان در ذهنِ مدعیانِ قدرت، حیاتِ نیمه‌جان خود را حفظ کرده‌اند. یکی از این دکترین‌های کهن، موسوم به «راهبرد بریدن سر»، بر این فرضِ خام استوار است که با حذفِ فرماندهان و رهبرانِ سیاسی و نظامیِ یک کشور، می‌توان نظامِ حاکم را فرو پاشاند و حریف را به تسلیم واداشت. این تصورِ ساده‌انگارانه، که ریشه‌هایش به دورانِ جنگ‌های جهانی و درگیری‌های کلاسیک بازمی‌گردد، در مواجهه با پیچیدگی‌های جوامعِ مدرن و به ویژه در موردِ ایران، بار دیگر ناکارآمدیِ خود را آشکار ساخته است.

پس از حملهٔ مشترکِ آمریکا و اسرائیل به ایران و ترورِ چند تن از مقاماتِ ارشدِ نظامی و سیاسی، بار دیگر این پرسش مطرح می‌شود که آیا «دکترین بریدن سر» می‌تواند اهدافِ اعلام‌شدهٔ طراحانِ این عملیات را محقق سازد؟ تجربهٔ تاریخی و تحلیلِ ساختارهای سیاسیِ معاصر، پاسخی قاطعانه به این پرسش می‌دهد: خیر. این دکترین، بیش از آنکه بر پایه‌هایِ منطقی و نظامی استوار باشد، بر خیالی سیاسی بنا شده است؛ خیالی که ملت‌ها را مجموعه‌هایی وابسته به یک فرد یا چند چهرهٔ خاص می‌پندارد، و از ارادهٔ جمعی و ظرفیتِ تاب‌آوریِ نهادینه‌شده در جامعه غافل می‌ماند.

ترورِ آرشیدوک فرانتس فردیناند در سارایوو، که جرقه‌ای برای شعله‌ور شدنِ آتشِ جنگ جهانی اول شد، خود گواه بر این مدعاست که حذفِ یک فرد، لزوماً به مهارِ درگیری نمی‌انجامد، بلکه گاه می‌تواند موتورِ محرکِ بحران‌های عمیق‌تر باشد. در دورانِ معاصر نیز، شواهدِ فراوانی نشان می‌دهد که ترورِ رهبران، نه به فروپاشیِ نظام‌های سیاسی، بلکه به انسجامِ بیشترِ داخلی، برانگیختنِ خشمِ عمومی، و در نهایت، تشدیدِ مخاصمات انجامیده است. کشورهای امروزی، دیگر آن دولت‌هایِ تک‌نفرهٔ عهدِ باستان نیستند؛ آن‌ها با شبکه‌هایِ پیچیدهٔ فرماندهی، لایه‌هایِ متعددِ جانشینی، و نهادهایِ مستحکمی اداره می‌شوند که بقایشان به حضورِ یک فرد گره نخورده است. حذفِ یک مهره، ممکن است اختلالی چند ساعته یا چند روزه ایجاد کند، اما چرخهٔ قدرت، دیر یا زود، به مسیرِ عادیِ خود بازمی‌گردد.

علاوه بر این، هدف‌گرفتنِ مقاماتِ رسمیِ یک کشور، از منظرِ حقوقِ بین‌الملل، نقضِ آشکارِ اصولِ منشورِ ملل متحد و تهدیدی مستقیم علیه ثباتِ نظمِ جهانی تلقی می‌شود. این‌گونه اقدامات، نه تنها مشروعیتِ بین‌المللیِ عاملان را زیر سؤال می‌برد، بلکه می‌تواند پیامدهایِ غیرقابلِ پیش‌بینی و دامنه‌داری برایِ امنیتِ منطقه‌ای و جهانی به همراه داشته باشد.

در نهایت، «راهبردِ بریدن سر»، بیش از آنکه یک تاکتیکِ نظامیِ واقع‌بینانه باشد، توهمِ قدرت‌مردانی است که تصور می‌کنند با حذفِ نمادها، می‌توانند ارادهٔ یک ملت را از پا درآورند. تاریخ اما گواه است که ارادهٔ جمعی، صلابت و استقامتِ ملت‌ها، از هر فرمانده و هر رهبری پایدارتر است. ترورِ رهبران، نه پایانِ منازعه، بلکه آغازِ فصلی پرخشونت‌تر از آن است. در جهانِ امروز، پیروزی از مسیرِ حذفِ سرِ دشمن حاصل نمی‌شود؛ بلکه تنها عمیق‌تر کردنِ زخمِ دشمنی و تضمینِ بقایِ آن است. آن‌که سر را می‌بُرد، بدن را نمی‌میراند؛ هیولایی خشمگین‌تر می‌آفریند.

  • نویسنده : حیدر کاشف