عبدالحمید قدیریان معتقد است در نمایشگاه «گودو هرگز نخواهد آمد»، انتظار نه به منزله امید، بلکه به عنوان تجربهای فرسوده و پایانیافته تصویر میشود.
خبرگزاری مهر- یادداشت مهمان- عبدالحمید قدیریان، هنرمند نقاش؛ در بدو ورود به نمایشگاه «گودو هرگز نخواهد آمد»، مخاطب با مجموعهای از صحنهها روبهرو میشود که بیش از آنکه روایتگر یک داستان باشند، وضعیتهایی از زیستن انسان معاصر را به تصویر میکشند. شخصیتها در لحظهای میان گذشته و آینده متوقف شدهاند؛ گویی حادثهای رخ داده یا وعدهای به پایان رسیده است و اکنون همه چیز در وضعیت پس از آن قرار دارد.
آدمهای این تابلوها اغلب در کنار یکدیگر ایستادهاند، اما کمتر نشانی از همدلی و پیوند میان آنان دیده میشود. هرکس در جهان خود گرفتار است؛ در اندیشهای ناتمام، اضطرابی خاموش یا انتظاری که دیگر امیدی به تحقق آن ندارد. جمعها شکل گرفتهاند، اما تنهایی همچنان بر فضا حاکم است.
آب، انعکاس، غرقشدگی و سطوح لغزان در بخش قابل توجهی از آثار تکرار میشوند. گویی شخصیتها نه بر زمینی استوار، بلکه بر مرزی ناپایدار میان واقعیت و خیال، آگاهی و فراموشی، حضور و غیاب ایستادهاند. جهان نمایشگاه جهانی مطمئن و آرام نیست؛ جهانی است که در آن همه چیز اندکی از جای خود جابهجا شده است.

در برخی آثار، انسان در میانه صحنهای نمایشی قرار دارد؛ صحنهای که یادآور جشن، موسیقی، رقص یا گردهمایی است اما در پس این ظاهر پرتحرک، نوعی اضطراب پنهان و آشفتگی درونی جریان دارد. گویی شخصیتها در حال ایفای نقشی هستند که دیگر خود نیز به معنای آن اطمینان ندارند.
عنوان نمایشگاه، «گودو هرگز نخواهد آمد»، همچون کلیدی برای خوانش این مجموعه عمل میکند. در اینجا انتظار نه به منزله امید، بلکه به عنوان تجربهای فرسوده و پایانیافته تصویر میشود. شخصیتها دیگر چشم به راه نیستند؛ آنها با این فرض زندگی میکنند که آنچه قرار بود از بیرون فرا برسد، هرگز نخواهد رسید. از این منظر، نمایشگاه بیش از آنکه درباره گودو باشد، درباره انسانی است که پس از فروریختن امیدهای بزرگ، ناچار شده با خویشتن، تنهایی و مسئولیت وجودی خود مواجه شود.
اما نمیتوان انکار کرد که این نمایشگاه بر زخمی واقعی انگشت گذاشته است. انسان امروز، بیش از هر زمان دیگری، با تنهایی، اضطراب، بیپناهی و فرسودگی روحی دست به گریبان است. او بارها به وعدههایی دل بسته که سرانجامی نداشتهاند و بارها افقهایی را دنبال کرده که به بنبست رسیدهاند. از این رو طبیعی است که با جهان این آثار احساس نزدیکی کند.
با این همه، درست در همین نقطه باید اندکی درنگ کرد. همیشه تاریکی از دروازه تاریکی وارد زندگی انسان نمیشود. اگر چنین بود، تشخیص آن دشوار نبود. تاریکی غالباً با چهرهای آشنا و حتی با بخشی از حقیقت ظاهر میشود. از یک درد واقعی آغاز میکند، رنجی را که انسان حقیقتاً تجربه کرده به رسمیت میشناسد و از همین رهگذر اعتماد او را به دست میآورد. اما مسئله در نقطه آغاز نیست؛ مسئله در مقصد است.
آیا خستگی از انتظارهای دروغین، به معنای بیاعتباری هر انتظاری است؟ آیا شکست برخی وعدههای انسانی میتواند به انکار هر وعدهای در افق تاریخ بینجامد؟ آیا سرخوردگی از مدعیان نجات، به معنای ناممکن بودن نجات است؟
نمایشگاه از رنجی واقعی سخن میگوید، اما آنچه نیازمند تأمل است پاسخی است که به این رنج ارائه میدهد.
اگر اندکی عمیقتر به آثار و بیانیه نمایشگاه بنگریم، درمییابیم که مسئله اصلی آن آمدن یا نیامدن گودو نیست. گودو در اینجا بیش از آنکه یک شخصیت باشد، نمادی از هر حقیقتی است که انسان چشم به راه آن دوخته، هر وعدهای که آینده را معنادار میکند و هر افقی که زندگی را به چیزی فراتر از اکنون پیوند میزند.
پرسش واقعی نمایشگاه این نیست که «گودو خواهد آمد یا نه؟» بلکه این است که آیا اساساً چیزی در افق تاریخ وجود دارد که انتظارش معنا داشته باشد؟
آیا جهان مقصدی دارد یا تنها مجموعهای از رخدادهای پراکنده و بیغایت است؟
آیا حقیقتی فراتر از انسان وجود دارد یا انسان ناگزیر است خود به تنهایی خالق معنا باشد؟
آیا امید، کشف یک واقعیت است یا صرفاً سازوکاری روانی برای تحمل رنج زندگی؟
از همین رو، مواجهه با این نمایشگاه صرفاً مواجهه با چند تابلو نیست؛ بلکه مواجهه با نوعی نگاه به انسان، تاریخ و معنای زندگی است. در این نگاه، آنچه مورد تردید قرار میگیرد تنها یک منجی یا یک وعده خاص نیست؛ بلکه اصل وجود افقی فراتر از انسان مورد پرسش قرار میگیرد.

اما درست در همین نقطه، تناقض پنهان نمایشگاه آشکار میشود. اگر تاریخ فاقد هرگونه مقصد است، این همه اضطراب برای چیست؟ اگر هیچ حقیقتی در افق آینده وجود ندارد، امید به چه معناست؟ اگر جهان صرفاً صحنهای رهاشده و بیغایت است، اعتراض انسان به وضع موجود از کجا سرچشمه میگیرد؟
تمامی آثار این نمایشگاه سرشار از نوعی نارضایتی، جستجو و تمنای پنهان هستند. شخصیتها آرام و راضی نیستند. گویی چیزی را گم کردهاند و هنوز در پی آن میگردند. اما این جستجو خود گواه آن است که انسان بیش از آنچه نمایشگاه ادعا میکند، با حقیقتی فراتر از خویش نسبت دارد.
انسان تنها زمانی فقدان را احساس میکند که تصوری از حضور داشته باشد. تنها زمانی سرگردانی را تجربه میکند که مقصدی را، هرچند مبهم، در جان خود بشناسد. تنها زمانی به وضع موجود اعتراض میکند که امکان وضعی برتر را باور داشته باشد.
نمایشگاه میکوشد انتظار را انکار کند اما خود سراسر از نشانههای انتظار سرشار است. انتظار در این آثار حذف نشده است؛ تنها موضوع انتظار تغییر کرده است.
شاید انسان بتواند نام موعود را فراموش کند اما نمیتواند عطش رسیدن را از جان خود بیرون کند. در همین جاست که تفاوت میان «گودو» و «موعود» آشکار میشود.
نمایشگاه چنین میپندارد که انتظار، تجربهای فرساینده و تعلیقی بیپایان است؛ چشم دوختن به رخدادی که هرگز اتفاق نخواهد افتاد. از این رو، رهایی را در پایان دادن به انتظار میجوید.
اما آیا همه انتظارها از یک جنس هستند؟ انتظار گودو، انتظار چیزی است که هیچ نسبتی با متن زندگی ندارد. تمام هویت او در وعده آمدنش خلاصه شده است. طبیعی است که چنین انتظاری سرانجام به پوچی و فرسودگی بینجامد.
اما انتظار در سنت شیعی ماهیتی کاملاً متفاوت دارد. در این نگاه، انتظار به معنای نشستن و چشم دوختن به آینده نیست. انتظار، نوعی نسبت با حقیقتی زنده و حاضر است. موعود، شخصیتی متعلق به آینده نیست که روزی از بیرون تاریخ وارد جهان شود؛ او حقیقتی است که اکنون نیز در متن عالم حضور دارد، هرچند همه چشمها توان دیدنش را ندارند.
از همین رو، انتظار در اندیشه شیعی نه عامل رکود، بلکه منشأ حرکت است. منتظر کسی نیست که از مسئولیت بگریزد؛ بلکه کسی است که خود را در برابر تحقق وعده الهی مسئول میبیند. او به جای فرار از تاریخ، در متن تاریخ حضور مییابد. به جای تسلیم شدن در برابر تاریکی، برای گسترش نور تلاش میکند.
شاید مسئله اصلی این نباشد که گودو خواهد آمد یا نه. شاید مسئله این باشد که گودو را با موعود اشتباه گرفتهاند.
اما پرسش مهمتری باقی میماند. چرا چنین آثاری امروز تا این اندازه مورد توجه قرار میگیرند؟ شاید پاسخ را باید در خلأیی جستجو کرد که سالها در فضای فرهنگی ما شکل گرفته است. معارف قرآنی درباره انسان، تاریخ، آینده جهان و حقیقت موعود کمتر مجال تبیین یافتهاند. سخن از ظهور بسیار گفته شده است، اما غالباً در سطح توصیفهای کلی، عاطفی و گاه اسطورهای باقی مانده است. در حالی که قرآن از آینده تاریخ، از وراثت صالحان، از غلبه حق و از تحقق وعده الهی به عنوان سنتهای جاری در عالم سخن میگوید.
وقتی این معارف به درستی تبیین نشوند، ذهن انسان معاصر با خلأیی روبهرو میشود که دیر یا زود توسط روایتهای دیگر پر خواهد شد. در چنین شرایطی، این پرسش که «اگر کسی نیاید چه؟» به تدریج جای این پرسش را میگیرد که «اگر وعده الهی حقیقت داشته باشد چه؟»
شاید موفقیت آثاری از این دست، بیش از آنکه ناشی از قدرت استدلال آنها باشد، نشانه غیبت یک گفتگوی عمیق درباره حقیقت انتظار در فضای فرهنگی ما باشد.
مسئله زمانه ما پایان انتظار نیست؛ فراموش شدن حقیقت انتظار است.
شاید بزرگترین ضعف فرهنگی ما این نباشد که «گودو هرگز نخواهد آمد» به نمایش گذاشته میشود؛ بلکه این باشد که «موعود قرآنی» هنوز آنگونه که باید شناخته نشده است. جامعهای که با موعود قرآنی آشنا نشده باشد، دیر یا زود با گودو روبهرو خواهد شد.
نمایشگاه آثار نقاشی ابراهیم برفرازی با عنوان «گودو هرگز نخواهد آمد» تا روز ۱۲ تیر در گالری ایرانشهر برقرار خواهد بود.


